۱۳۸۸ آذر ۲۱, شنبه

گفتم حصار اندیشه نه دل !

تنها زمان مرگم عشقش ز تن در آید
با روح چون درآمیخت تا آن جهان بیاید

۱۳۸۸ آذر ۱۹, پنجشنبه

بدرود

و در پایان
چون بی پرده گفتار خویش
دو بوسه – هر چند ناچیز -
بر چشم های مهربان شما مینهم
و یاد خاطر مهربان شما را
چون وجود پاکتان
از حصار اندیشه و خیال رها میسازم
و شادمانم
از صمیم قلب
که خزان حضورتان
امروز
با چشمانی اشکبار
- که شوری شعرم را حس می کنم -
به مانند بهار آشناییتان
دلچسب و شیرین است .
امید دارم که به مهربانیت
بی پروایی ها و کوته نگری ها را ببخشی .
. . . . . . . . . . . . . .
سخن وداع را
هر چند دریا باشد
در پشت سد سکوت
- سکوتی به مهربانی شما -
کوتاه می کنم .
تا بیش از این بار خاطر نگردم .
به امید پیروزی روز افزون شما در تمام مراحل زندگی .

خلقی زبان به دعوی عشقش گشاده اند
ای من فدای آنکه دلش با زبان یکی ست

۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه

بی منطقم ولی . . .

اکنون دگر
حرف از شراب نیست
هر قطره آب نیز
با یاد تو
هوش و تمامی حواس را
جز حس عاشقی
از قلب عاشقم
چون ریشه های علف های هرز
پاک می کند

من مست می شوم -
و به رویای تو
چون کودکان شلوغ و سر به هوا -
من غرق می شوم

و احساس خویش را
بی هیچ ترس و واهمه از عاقبت
فریاد می کنم :
که ای مهربان من !
من
صبح خویش را
با یاد تو
هر روز
شام می کنم

ای مهربان من !
با یاد تو
دگر از
منطق وعقل ومصلحت
انتظار نیست

و به جرم این شراب
هیچ حدی
به کارسازی این انتظار
نیست!

۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه

لجباز

و از آن روز که تو
من را
دیدی
دانستم
که تو لجبازتری . . .
از باران
از هر کوه . . .
من
از آن روز
دگر می دانم
آسمان از حسد همت تو می بارد
و ابرها نیز
از آن دم
که بدیدند تو را بر سر کوه ،
اینچنین میبارند
که تو لجبازتری . . .
و جز این نیست که تو
ابرها . . .
بارانها . . .
کوه ها . . .
همه درسیطره ی
سایه ی همت خود
می داری . . .
و تو
در خواستن خویش
ز هر نیرویی
سخت لجبازتری . . .

۱۳۸۸ مهر ۲۶, یکشنبه

نشانی

روزی اگر کسی از من
نام و نشان تو را پرسد
من در وجود خویش خواهم گشت
و بی تردید
من
منتها الیه چپ سینه
قلبم را
نشان او خواهم داد
آری
نشان به او خواهم داد
لیکن
راه این منزل خواهم بست
بر آنان که با تو دشمنی دارند
و یا حتی
گمانی جز
دوستی و مهر
با توی نازنین دارند . . .
و بی شک
هیچ جز این نیست
که تو
در دل خواهی ماند
خواهی ماند
چه با لبخند خود
من را
به سوی خود کشانی یا
به خشم و قهر
به فکر خام بدخواهان
ز خود رانی

و تو
بی شک
خواهی ماند
که من فعلی
بجز ماندن
نمی دانم
و شعری
هرچند
نغز
اگر گوید بجز گل بودن رویت
نمی خوانم
و شاید تو
ازاین گفتن
ازاین دوست داشتن ها
سخت دلگیری
و شاید نه !
تو نادیده انگاری
آنچه میبینی !

۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

باده

مرا به باده چه حاجت ؟ که یاد چون تو گلی
غم از دلم بزداید چو عقل از بدنم

۱۳۸۸ شهریور ۱۸, چهارشنبه

آتش

روزی که نگاه تو چون صاعقه ای
به درخت تک وتنهای دلم آتش زد
من نمی دانستم
همه دنیای من آن روز در آن
خواهد سوخت
من درآن
خواهم سوخت

۱۳۸۸ شهریور ۱۳, جمعه

چرا ؟

هرگز ندانستم دلا ! با ما چنین کردی چرا؟
حال ما دیدی ، چرا بر ما جفا کردی دلا؟

ناز و لبخند لبت ، صبر و قرار ما ربود
ناز و لبخند لبت ، از ما خفا کردی چرا ؟

من به درگاه رخ مه گون تو، عابد شدم
قبله ی روی،ز این عابد تو گردونی چرا؟

۱۳۸۸ شهریور ۸, یکشنبه

شعری برای یک تن فروش

بگذار تا ندانند
راز فرسایش روح
راز فرسایش دل
راز فرسایش باورها را

حق ندادیم و
چگونه است ؟
نالان و دوان
صبح تا شام پی اش می گردیم

دین بر دوش و
چگونه است ؟
که بی بال و پری
شوق پرواز و رهیدن داریم

دوستان را چگونه ما دشمن؟
دشمنان را چگونه ما پر وبال؟

آری آری
چنین است رسم زمان . . .
دوستان را دشمنی
دشمنان ، شدن پر و بال

کم ؟ که نه !
جسم و روح خود حراج زدیم !
آری آری قسم ! حراج زدیم

جسم در دست رند بازاری
دل به خاک زمین چو نقش قالی

خنده بر لب رند بازاری
غصه ریده بر کف قالی

۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه

لبخند

چه کنم که زلف یاران دل ما رمیده دارد
به شرار آن نگاهش سر ما خمیده دارد

به شکوفه های لبخند که لبش به گوشه دارد
هوس شکوفه چینی ز لبان او که دارد؟

صنما جمال خود را ز نگاه ما مگردان
که نگاه ما تمنا ز شکوفه تو دارد

به هوا من آن غبارم که به دور تو بگردد
به زمین من آن گل رس که به پات نقشه گردد

به جز این غبار کویت چه تمنا ز تو دارد
که بخندی و بخندد به لبی که خنده دارد ؟

۱۳۸۸ مرداد ۳۰, جمعه

بی خبری

من دل به تو دادم که دلت با دگری بود
ما را ثمر عشق همان بی خبری بود

روزی به تو دل دادم و مجنون تو گشتم
زان پس دگرم روز همه در به دری بود

می سوزم و می سازم از این غم که تو دادی
این غم که چه گویم شکرش چون عسلی بود

۱۳۸۸ مرداد ۱۹, دوشنبه

زلف

تاب زلفت تاب از این دل می برد
رقص زلفانت غم دل می برد

برق زلفانت چو شمشیری دو لب
با لبی دل با لبی دین می برد

پیچش بوی دو زلفت در مشام
عقل و هوشم از پی و بن می برد

نقش تصویر دو زلفت در خیال
ماتم هجران ز یاران می برد

۱۳۸۸ مرداد ۱۷, شنبه

من و تو

من
چو شمعی در باد که به رقص و طربش میبینی
میسوزم
من
چو شمعی که بسوزد بر پا
استادم
من
به آن دیدن رقص تن تو بر دیوار، که از این شعله ی من حرکت موزون دارد
به دو چشمی گریان
خرسندم


من
از این استادن
من
از این سوختن بی حاصل
خرسندم

من
امیدم به سرابی است که آب کف آن چهره و روی تو است
من
دوان گشتم تا
جرعه ای برگیرم از آبی
که به عطر تن تو
عطش رفتن را
گاه به سر
گاه به پا
بر دلم می دارد

من
امیدم اکنون به "ما" شدنست
من
امیدم به زمانی است که تو
بیایی با من -در کنار هم و نه از پس و پیش - ما بشویم
بشود از آن روز همه ی من ها ما
برود از خاطر، هر منی کو بی ما است

من
از این رفتن ها
من
از این گشتن ها در پی تو
خرسندم

۱۳۸۸ مرداد ۸, پنجشنبه

بگذر

حالی بیا معشوق ما بر کوی ما بگذر ببین
کز فرقت و دوری تو خون از دو چشمم می شود

مستم من آری مست تو ، چشمم ببستم جز ز تو
با دیدن آن روی تو این دل ز دستم می شود

پر کن فضای دیده ام از رقص آن نازک تنت
کز پیچش آن موی تو هوش از سر ما می شود

۱۳۸۸ تیر ۲۹, دوشنبه

سکوت

دلم از سکوت بیزار است
دلم از سکوت دلگیر است
دلتنگ است

دلم آرزوی حرفی داشت
دلم آرزوی لبخندی
و امیدی به یک نگاه از تو که بلغزد بر من

من و دل به کار خویشتنیم
تو و تن به جنگ خود با من
و ندارم من ز دلت خبری
که
نظری هست با منت یا نه !

۱۳۸۸ تیر ۲۸, یکشنبه

تدبیر

و چگونه است که تدبیر تو اینگونه رقم زد ؟ ای دوست !
که نگاه من بیچاره به در دوزی و باز
نرم نرمک هر شب
به سر کوی دلم سر بزنی

و چه غم ها که برفت !
و چه شب ها که ز اشکم تر شد
این بستر
بستری که در آن
اولین بار
من
تو را
ب
و
س
ی
د
م

۱۳۸۸ تیر ۲۶, جمعه

عشق و هراس

چگونه دم از عشق توانم زد؟...آنجا که نمانده است گوشه ای از دل بی ترک... گوشه ای از ذهن بی کلک...چگونه پروا نکنم از عشق؟ که به مانده ترک های دل خویش خرسندم...به دمی بودن بی هراس از نیرنگ!!!...به خیال خام خود پروانه ای گشتیم که شب و روز گرد کعبه و مقصودش طواف کند...زهی خیال باطل...که در نظرش پشه ای بودیم ناقابل که به قصد هلاک نشاید دست آزیدن...آری...آری ...آنان که به هوس گذررا رنگ بازاری عشق را با قلم نیرنگ و فریب می زنند اینگونه اند ...آری اینگونه که روزی پروانه بی مدعای خود را به سان فرشتگان درگاه ربوبی بینند ... و دیگر روز پروانه ی بال و پر سوخته را قاتل جان...

شکوفه ها جز در بهار نمی رویند

چه باک از گذر زمان و تغییر فصول که در بهار چشمان تو همواره شکوفه عشق می روید ...تابستان را با گرمایش چه هراسی است در دل؟که در خنکای سایه ی زلفت فصلی دیگر است...دیگر زمستان را چه گویم؟ که آتشین نگاهت هراس و انجماد را از وجود می زداید...پاییز رابا تو شوری است دیگر که با تپش گام هایت قلبم چون برگی سرخ از بلندای امید به وصال قدم هایت درآید... در گذار لحظه های عمر در تو مانده ام و آمدن بهار را بدون درخشش وجود نابت باور ندارم...شکوفه ها جز در بهار نمی رویند...خواه شکوفه ی عشق باشد خواه بهار وجودت ...باور کن

گرداب زلف

شبي خواب ديدم که در زورق عشق
پارو زنان
به گرداب زلفت دچارم
کمند گيسويت را نديدم من آن شب
نه من کور
که بيناي بينا
به آن ظلمتي موي تومن دچارم

لیلی و مجنون

مجنون شدم تو لیلی و صد ناز می کنی
با گوشه لبت گره از غصه باز می کنی

بنگر که هر که رهید از بلای زلفت
او را چه سود؟ نگهت دام می کنی

ترسم رهم ز بلای نگاه تو وآنگه
کمان ابروی خود ساز میکنی

ساقی

ساقی می از ما کم مکن این کار را دیگر مکن
گر می ز ما کم می کنی نوش لبانت کم مکن

لعل لبان و وصل تو گر می برد هوش از سرم
باز آی در پیشم نشین ، می ریز یارا بر سرم

جام میم گر شد تهی از می ، مرا از آن چه غم؟
جام دلت دریای می ، آن را نباشد هیچ کم

دستی به دور جام می ، دستی به دور جام دل
نیکو نگر خم شد تنم از می به سوی جام دل

در وصف آن یار دلنوازم

خامی و پختگی اندر ره عشقت ، صنما
هیچ توفیر ندارد بنگر ما ، که چه کرد

طره ی پیش رخت گر بنهی بر ره دوست
پای، در آن چو فتد ،بین ، دل و جانم ! که چه کرد

خم ابروت خدایا بنگر همچو کمان
ناوک دیده چو از آن برهد ، حرب که کرد ؟

تو

نگاه تو :
چو نهیب و خروش یک نهر است ؟
صدای موج خروشان موج دریاهاست!

نوای دلکش صوت صدای تو :
چون شب ؟
سکوت یک شب برفی به کنج یک صحراست!

آن یار بی وفا

گویی صدای باران پژواک اشک من بود
اشکی ز چشم آمد ، با آن صدای باران

بنگر که مرغ یا حق رو در کشد ز رویم
از هق هق شبانم ، از آن شبانه یاران

غم دادی و برفتی ، باران شد و ببارید
روزی ببارد این غم ، بر آن دودوزه کاران

روزی شود که اشکم شطی شود به پایت
آسایش از تو گیرد ، روزی ز روزگاران

آه و فغان ما را گوش فلک شنیدست
تو در زمین چو بودی ؟ رندی به روزگاران!

خجلت مکش که غم را بستی دخیل این دل
شکوایه ای نباشد ، ما از دودوزه کاران

ما را اگر دلی هست چرکین ز سهو خویشست
یا رب بشوی کین را با اشک یا به باران

جانان

مرا تا جان به تن باشد
و آن جانان به کار خویشتن باشد
زبان اندر دهان ما ، تا باشد
به اندر وصف جان لغزد- به کار خویشتن باشد -
چو چشمم کاسه ی سر را درون باشد
نگاهش را به جان دوزد - به کار خویشتن باشد -
چو پایم می بگردد بر ، گردی گردون
به دنبالش دوان گردد - به کار خویشتن باشد -
چو قلبم می تپد در دل
خالی نیست از عشقش - به کار خویشتن باشد

عاشق می شویم


هر که را عاشق شدیمش یار بسیار آمدش
هر که را عابد شدیمش حمد بسیار آمدش

هر که را گفتیم معشوقا ، دمی بر ما نگر
روی بر یار دگر کرد و نسیان آمدش

هر که را کردیم ، صرف فعل دوستی
صرف فعل عاشقی بر یار دیگر آمدش

هر که را پنداشتیمش مهربان،ای مهربان
عاقبت نامهربان گشت و دل سنگ آمدش

هر که را حمد و ثنا گفتیم بی چشم طمع
فحش و نفرینِ جزا، بر کام اطهر آمدش

هر که را گفتیم لبخند لبت ،قندست ما را
چون عسل، آن برفت و اخم ابرو آمدش