چگونه دم از عشق توانم زد؟...آنجا که نمانده است گوشه ای از دل بی ترک... گوشه ای از ذهن بی کلک...چگونه پروا نکنم از عشق؟ که به مانده ترک های دل خویش خرسندم...به دمی بودن بی هراس از نیرنگ!!!...به خیال خام خود پروانه ای گشتیم که شب و روز گرد کعبه و مقصودش طواف کند...زهی خیال باطل...که در نظرش پشه ای بودیم ناقابل که به قصد هلاک نشاید دست آزیدن...آری...آری ...آنان که به هوس گذررا رنگ بازاری عشق را با قلم نیرنگ و فریب می زنند اینگونه اند ...آری اینگونه که روزی پروانه بی مدعای خود را به سان فرشتگان درگاه ربوبی بینند ... و دیگر روز پروانه ی بال و پر سوخته را قاتل جان...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر