اکنون دگر
حرف از شراب نیست
هر قطره آب نیز
با یاد تو
هوش و تمامی حواس را
جز حس عاشقی
از قلب عاشقم
چون ریشه های علف های هرز
پاک می کند
من مست می شوم -
و به رویای تو
چون کودکان شلوغ و سر به هوا -
من غرق می شوم
و احساس خویش را
بی هیچ ترس و واهمه از عاقبت
فریاد می کنم :
که ای مهربان من !
من
صبح خویش را
با یاد تو
هر روز
شام می کنم
ای مهربان من !
با یاد تو
دگر از
منطق وعقل ومصلحت
انتظار نیست
و به جرم این شراب
هیچ حدی
به کارسازی این انتظار
نیست!
حرف از شراب نیست
هر قطره آب نیز
با یاد تو
هوش و تمامی حواس را
جز حس عاشقی
از قلب عاشقم
چون ریشه های علف های هرز
پاک می کند
من مست می شوم -
و به رویای تو
چون کودکان شلوغ و سر به هوا -
من غرق می شوم
و احساس خویش را
بی هیچ ترس و واهمه از عاقبت
فریاد می کنم :
که ای مهربان من !
من
صبح خویش را
با یاد تو
هر روز
شام می کنم
ای مهربان من !
با یاد تو
دگر از
منطق وعقل ومصلحت
انتظار نیست
و به جرم این شراب
هیچ حدی
به کارسازی این انتظار
نیست!