۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه

بی منطقم ولی . . .

اکنون دگر
حرف از شراب نیست
هر قطره آب نیز
با یاد تو
هوش و تمامی حواس را
جز حس عاشقی
از قلب عاشقم
چون ریشه های علف های هرز
پاک می کند

من مست می شوم -
و به رویای تو
چون کودکان شلوغ و سر به هوا -
من غرق می شوم

و احساس خویش را
بی هیچ ترس و واهمه از عاقبت
فریاد می کنم :
که ای مهربان من !
من
صبح خویش را
با یاد تو
هر روز
شام می کنم

ای مهربان من !
با یاد تو
دگر از
منطق وعقل ومصلحت
انتظار نیست

و به جرم این شراب
هیچ حدی
به کارسازی این انتظار
نیست!

۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه

لجباز

و از آن روز که تو
من را
دیدی
دانستم
که تو لجبازتری . . .
از باران
از هر کوه . . .
من
از آن روز
دگر می دانم
آسمان از حسد همت تو می بارد
و ابرها نیز
از آن دم
که بدیدند تو را بر سر کوه ،
اینچنین میبارند
که تو لجبازتری . . .
و جز این نیست که تو
ابرها . . .
بارانها . . .
کوه ها . . .
همه درسیطره ی
سایه ی همت خود
می داری . . .
و تو
در خواستن خویش
ز هر نیرویی
سخت لجبازتری . . .