روزی اگر کسی از من
نام و نشان تو را پرسد
من در وجود خویش خواهم گشت
و بی تردید
من
منتها الیه چپ سینه
قلبم را
نشان او خواهم داد
آری
نشان به او خواهم داد
لیکن
راه این منزل خواهم بست
بر آنان که با تو دشمنی دارند
و یا حتی
گمانی جز
دوستی و مهر
با توی نازنین دارند . . .
و بی شک
هیچ جز این نیست
که تو
در دل خواهی ماند
خواهی ماند
چه با لبخند خود
من را
به سوی خود کشانی یا
به خشم و قهر
به فکر خام بدخواهان
ز خود رانی
و تو
بی شک
خواهی ماند
که من فعلی
بجز ماندن
نمی دانم
و شعری
هرچند
نغز
اگر گوید بجز گل بودن رویت
نمی خوانم
و شاید تو
ازاین گفتن
ازاین دوست داشتن ها
سخت دلگیری
و شاید نه !
تو نادیده انگاری
آنچه میبینی !
نام و نشان تو را پرسد
من در وجود خویش خواهم گشت
و بی تردید
من
منتها الیه چپ سینه
قلبم را
نشان او خواهم داد
آری
نشان به او خواهم داد
لیکن
راه این منزل خواهم بست
بر آنان که با تو دشمنی دارند
و یا حتی
گمانی جز
دوستی و مهر
با توی نازنین دارند . . .
و بی شک
هیچ جز این نیست
که تو
در دل خواهی ماند
خواهی ماند
چه با لبخند خود
من را
به سوی خود کشانی یا
به خشم و قهر
به فکر خام بدخواهان
ز خود رانی
و تو
بی شک
خواهی ماند
که من فعلی
بجز ماندن
نمی دانم
و شعری
هرچند
نغز
اگر گوید بجز گل بودن رویت
نمی خوانم
و شاید تو
ازاین گفتن
ازاین دوست داشتن ها
سخت دلگیری
و شاید نه !
تو نادیده انگاری
آنچه میبینی !
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر