۱۳۸۸ مرداد ۸, پنجشنبه

بگذر

حالی بیا معشوق ما بر کوی ما بگذر ببین
کز فرقت و دوری تو خون از دو چشمم می شود

مستم من آری مست تو ، چشمم ببستم جز ز تو
با دیدن آن روی تو این دل ز دستم می شود

پر کن فضای دیده ام از رقص آن نازک تنت
کز پیچش آن موی تو هوش از سر ما می شود

۱۳۸۸ تیر ۲۹, دوشنبه

سکوت

دلم از سکوت بیزار است
دلم از سکوت دلگیر است
دلتنگ است

دلم آرزوی حرفی داشت
دلم آرزوی لبخندی
و امیدی به یک نگاه از تو که بلغزد بر من

من و دل به کار خویشتنیم
تو و تن به جنگ خود با من
و ندارم من ز دلت خبری
که
نظری هست با منت یا نه !

۱۳۸۸ تیر ۲۸, یکشنبه

تدبیر

و چگونه است که تدبیر تو اینگونه رقم زد ؟ ای دوست !
که نگاه من بیچاره به در دوزی و باز
نرم نرمک هر شب
به سر کوی دلم سر بزنی

و چه غم ها که برفت !
و چه شب ها که ز اشکم تر شد
این بستر
بستری که در آن
اولین بار
من
تو را
ب
و
س
ی
د
م

۱۳۸۸ تیر ۲۶, جمعه

عشق و هراس

چگونه دم از عشق توانم زد؟...آنجا که نمانده است گوشه ای از دل بی ترک... گوشه ای از ذهن بی کلک...چگونه پروا نکنم از عشق؟ که به مانده ترک های دل خویش خرسندم...به دمی بودن بی هراس از نیرنگ!!!...به خیال خام خود پروانه ای گشتیم که شب و روز گرد کعبه و مقصودش طواف کند...زهی خیال باطل...که در نظرش پشه ای بودیم ناقابل که به قصد هلاک نشاید دست آزیدن...آری...آری ...آنان که به هوس گذررا رنگ بازاری عشق را با قلم نیرنگ و فریب می زنند اینگونه اند ...آری اینگونه که روزی پروانه بی مدعای خود را به سان فرشتگان درگاه ربوبی بینند ... و دیگر روز پروانه ی بال و پر سوخته را قاتل جان...

شکوفه ها جز در بهار نمی رویند

چه باک از گذر زمان و تغییر فصول که در بهار چشمان تو همواره شکوفه عشق می روید ...تابستان را با گرمایش چه هراسی است در دل؟که در خنکای سایه ی زلفت فصلی دیگر است...دیگر زمستان را چه گویم؟ که آتشین نگاهت هراس و انجماد را از وجود می زداید...پاییز رابا تو شوری است دیگر که با تپش گام هایت قلبم چون برگی سرخ از بلندای امید به وصال قدم هایت درآید... در گذار لحظه های عمر در تو مانده ام و آمدن بهار را بدون درخشش وجود نابت باور ندارم...شکوفه ها جز در بهار نمی رویند...خواه شکوفه ی عشق باشد خواه بهار وجودت ...باور کن

گرداب زلف

شبي خواب ديدم که در زورق عشق
پارو زنان
به گرداب زلفت دچارم
کمند گيسويت را نديدم من آن شب
نه من کور
که بيناي بينا
به آن ظلمتي موي تومن دچارم

لیلی و مجنون

مجنون شدم تو لیلی و صد ناز می کنی
با گوشه لبت گره از غصه باز می کنی

بنگر که هر که رهید از بلای زلفت
او را چه سود؟ نگهت دام می کنی

ترسم رهم ز بلای نگاه تو وآنگه
کمان ابروی خود ساز میکنی

ساقی

ساقی می از ما کم مکن این کار را دیگر مکن
گر می ز ما کم می کنی نوش لبانت کم مکن

لعل لبان و وصل تو گر می برد هوش از سرم
باز آی در پیشم نشین ، می ریز یارا بر سرم

جام میم گر شد تهی از می ، مرا از آن چه غم؟
جام دلت دریای می ، آن را نباشد هیچ کم

دستی به دور جام می ، دستی به دور جام دل
نیکو نگر خم شد تنم از می به سوی جام دل

در وصف آن یار دلنوازم

خامی و پختگی اندر ره عشقت ، صنما
هیچ توفیر ندارد بنگر ما ، که چه کرد

طره ی پیش رخت گر بنهی بر ره دوست
پای، در آن چو فتد ،بین ، دل و جانم ! که چه کرد

خم ابروت خدایا بنگر همچو کمان
ناوک دیده چو از آن برهد ، حرب که کرد ؟

تو

نگاه تو :
چو نهیب و خروش یک نهر است ؟
صدای موج خروشان موج دریاهاست!

نوای دلکش صوت صدای تو :
چون شب ؟
سکوت یک شب برفی به کنج یک صحراست!

آن یار بی وفا

گویی صدای باران پژواک اشک من بود
اشکی ز چشم آمد ، با آن صدای باران

بنگر که مرغ یا حق رو در کشد ز رویم
از هق هق شبانم ، از آن شبانه یاران

غم دادی و برفتی ، باران شد و ببارید
روزی ببارد این غم ، بر آن دودوزه کاران

روزی شود که اشکم شطی شود به پایت
آسایش از تو گیرد ، روزی ز روزگاران

آه و فغان ما را گوش فلک شنیدست
تو در زمین چو بودی ؟ رندی به روزگاران!

خجلت مکش که غم را بستی دخیل این دل
شکوایه ای نباشد ، ما از دودوزه کاران

ما را اگر دلی هست چرکین ز سهو خویشست
یا رب بشوی کین را با اشک یا به باران

جانان

مرا تا جان به تن باشد
و آن جانان به کار خویشتن باشد
زبان اندر دهان ما ، تا باشد
به اندر وصف جان لغزد- به کار خویشتن باشد -
چو چشمم کاسه ی سر را درون باشد
نگاهش را به جان دوزد - به کار خویشتن باشد -
چو پایم می بگردد بر ، گردی گردون
به دنبالش دوان گردد - به کار خویشتن باشد -
چو قلبم می تپد در دل
خالی نیست از عشقش - به کار خویشتن باشد

عاشق می شویم


هر که را عاشق شدیمش یار بسیار آمدش
هر که را عابد شدیمش حمد بسیار آمدش

هر که را گفتیم معشوقا ، دمی بر ما نگر
روی بر یار دگر کرد و نسیان آمدش

هر که را کردیم ، صرف فعل دوستی
صرف فعل عاشقی بر یار دیگر آمدش

هر که را پنداشتیمش مهربان،ای مهربان
عاقبت نامهربان گشت و دل سنگ آمدش

هر که را حمد و ثنا گفتیم بی چشم طمع
فحش و نفرینِ جزا، بر کام اطهر آمدش

هر که را گفتیم لبخند لبت ،قندست ما را
چون عسل، آن برفت و اخم ابرو آمدش