۱۳۹۱ خرداد ۱, دوشنبه

چشم بگشا

بگشا چشم که شب منتظر خورشید است
در پس ابر دو پلکت سحری خوابیده است

تا نظر باز کنی‌ ، ناز دو مژگانت را
همه عشاق دو عالم غم دل تسکین است

مردم چشم تو و دیده اگر دیده ماست
تا طلوع سحرش دیده ما خونین است

من و ساقی‌ و می و مطربی و شنگی و شوخ؟
همه اینها به لطف نگهت سرگین است

۱۳۹۱ اردیبهشت ۳۰, شنبه

یوسف گمگشته

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخورکلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
این دل غمدیده حالش به شود دل بد مکنوین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمنچتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفتدایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیبباشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکندچون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدمسرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعیدهیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیبجمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شب‌های تارتا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

حافظ