۱۳۸۹ آذر ۲۲, دوشنبه

چشمه و سنگ

تنت
ناز و لطیف
و
دل
چه سنگ است

تمام ناله هایم
پیش پایت
لنگه لنگ است

دلم خون شد دلا از در درآیی

امان از ناصح عاقل
امان
که حرفش تلخ و سنگ است

دلم چون چشمه ی آبی فرو خورد
تمام سنگ های ناصحان را

نبود این دل چو شیشه
بشکند زود
به پرتاب یکی حرف از هزاران

۱۳۸۹ آذر ۱۱, پنجشنبه

11 آذر 1389

تو خواب دیدمت ، رو دو تا کاناپه جدا نشسته بودیم و حرف می زدیم ،چای می خوردیم تو اتاقی کفش پارکت بود اما فرشی بزرگ و ابریشمی با طرح ترنج کرم سرمه ای پهن بود . غروب دیدمت بعد چند سال ، فقط چشم چپت رو دیدم و دوباره لرزیدم ،گل میخریدی و می خندیدی ، منم با تمام وجود شاد شدم.... بعد از رفتنت اولین ژرویرای قرمز عمرم رو از اون گل فروشی خریدم :X

۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه

روزی اگر تو را بینم

روزی اگر تو را بینم
در روزگار دور یا نزدیک

من بی‌ قرار تو خواهم شد
محو تماشای تو خواهم شد

من با حریر نرم دامانت
صد قصه و غصّه خواهم گفت
من بر شانه‌های گرم و مهربانت
صد گریه و خنده خواهم ساخت

من از خیال خویش خواهم گفت
از وهم و خیال ساده لوحانه
از عشق و تمنای یک دیدن
از سوز و گداز فراق جانانه

من در کنار تو خواهم بود
این وهم و آرزوی دیرینه
شیرین کنی‌ تو دل‌ من را
با خنده‏ای ملیح و بی‌ کینه!

من در کنار تو خواهم ماند
چون سالهای سخت تنهایی!
من در کنار تو خواهم سوخت
چون شمع در کنار پروانه!

۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

من از آن تو باشم

همه گفتند رفیقان که از آن دگرانی
همه گفتند و بگفتم که من از آن تو باشم
همه گفتند که کوته بکن این ناله و فریاد
همه گفتند و نگفتند که من زار تو باشم

۱۳۸۹ شهریور ۲۵, پنجشنبه

دلم تنگ است

دلم تنگ است
آری دوست !
دلم از دوری رویت بسی تنگ است
و می دانم
تو را با تنگی این دل کاری نیست
و شاید
هیچ !
مرا در خاطر تو هیچ یادی نیست !
دلم تنگ است
آری
دوست سخت دلتنگ است !

۱۳۸۹ خرداد ۲۹, شنبه

سی ام خرداد ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و نه

و دیگر بار سپیده دم حیات تو را تنها به نظاره خواهم ایستاد ، با چشمانی خیره به فردا و دستانی خالی از دیروز . . .

۱۳۸۹ اردیبهشت ۹, پنجشنبه

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱, چهارشنبه

پرستش

اگر خدای را می پرستیدم نادیده اندوهی نبود! چه رنجشش نمی دیدم به چشم...اگر بت می پرستیدم نیز هم ...چه کنم که تو را می پرستم به دل و رنجشت بینم با چشم؟

جاذبه

اگر روزی پرنده ای را پر گشوده در سقوط دیدی ، بدان که از جاذبه تو توان رهیدن ندارد

بند

گر چه زبانم از مقال افتاده است ، لیکن دل در جنب و جوش است بیش از پیش . . . چه کنم که زیباییت بندی است در دم بر لغزش آن

۱۳۸۸ اسفند ۲۷, پنجشنبه

بهار شد . . .بهار شد

بهار شد
بهار شد
زمین جوانه زد ز شور و شاد شد

صدای خس خس شکست برگ ، زیر پای عابران دگر برفت

این کنون

صدای صوت بلبلان ، پرندگان و رقصشان ز شاخه ای به شاخه ای
به دست خالق زمین و آسمان
خدای سرو ، خدای ناز و مهربان

دوباره
کوک شد . . .

دگر درخت خلوت خیال من
شکوفه ی بهار را
به لختی تن سیاه ونازکش
قبای تازه کرده است . . .

نگاه کن شکوفه را . . .
نگاه کن چگونه خنده می زند تو را . . .

بخند همچنان
و
شاد باش

دوستان... سالی پر از لبخند برای همتون آرزو میکنم . . .آزاد ...پیروز ... و رها باشید و جاویدان .

۱۳۸۸ دی ۲۱, دوشنبه

الله و اکبر

شاید
امید من این بود
که در سایه ی تو
دم زنم ثانیه ای . . .

من
نه تیغی در دست
نه طنابی بر دوش . . .

من
رها از دنیا
بی خیال از همه چیز
در همان دور و بر سایه ی تو
خدا را دیدم . . .