تو در میان و گرد تا گردت نشسته عاشقان زار
لبخند تو آن آتش هر محفل و کوچه و بازار
تا تو کنی قصد گذر از کوی و برزن
از هر کنارش صف کشند صد مرد و صد زن
آنها که جز روی و جمال تو ندیدند
جمله یکایک دست خود ناگه بریدند
وانها که در ژرفای عشقت کام جستند
مسرور و خندان در غمت افسانه گفتند
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر