۱۳۸۸ شهریور ۸, یکشنبه

شعری برای یک تن فروش

بگذار تا ندانند
راز فرسایش روح
راز فرسایش دل
راز فرسایش باورها را

حق ندادیم و
چگونه است ؟
نالان و دوان
صبح تا شام پی اش می گردیم

دین بر دوش و
چگونه است ؟
که بی بال و پری
شوق پرواز و رهیدن داریم

دوستان را چگونه ما دشمن؟
دشمنان را چگونه ما پر وبال؟

آری آری
چنین است رسم زمان . . .
دوستان را دشمنی
دشمنان ، شدن پر و بال

کم ؟ که نه !
جسم و روح خود حراج زدیم !
آری آری قسم ! حراج زدیم

جسم در دست رند بازاری
دل به خاک زمین چو نقش قالی

خنده بر لب رند بازاری
غصه ریده بر کف قالی

۱ نظر: