بگذار تا ندانند
راز فرسایش روح
راز فرسایش دل
راز فرسایش باورها را
حق ندادیم و
چگونه است ؟
نالان و دوان
صبح تا شام پی اش می گردیم
دین بر دوش و
چگونه است ؟
که بی بال و پری
شوق پرواز و رهیدن داریم
دوستان را چگونه ما دشمن؟
دشمنان را چگونه ما پر وبال؟
آری آری
چنین است رسم زمان . . .
دوستان را دشمنی
دشمنان ، شدن پر و بال
کم ؟ که نه !
جسم و روح خود حراج زدیم !
آری آری قسم ! حراج زدیم
جسم در دست رند بازاری
دل به خاک زمین چو نقش قالی
خنده بر لب رند بازاری
غصه ریده بر کف قالی
خوشمان آمد
پاسخ دادنحذف